خرید بک لینک

در زمان حاضر تنها ۴ روز باقیمانده

تا ابتدا به‌روز من

شروع جدید من آن طرف آبها

اینبار از صفر

شاید هم از زیر صفر

به زودی قرار است قدم بگذارم

در راهی که برایم نا آشناست

مثل مسابقه ای که قرار است به زودی تپانچه را شلیک کنند و من با تمام توانی که برایم مانده بدوم در مسیری که سر تاسر آن پر شده از صدها تماشاچی

آنها آمده اند به تماشا اما نه تماشای موفقیت من، که می‌خواهند نظاره گر از پا افتادنم باشند

آمده اند که در هر لغزش پایم، در هر نفس زدنم بگویند من که قبلا گفته بودم که تو از اول نباید پا میگذاشتی در این راه

تو به اتمام نمیرسی

تا هنوز وقت هست برگرد

و جملاتی از این جنس

تماشاچی های راه من همه از خانواده ترسند

و من تنها جایی که ترسی ندارم زمانیست که میخواهم از این ترسها بگویم

امروز در آغاز این مسیرم و درونم سراسر ترس

ترس از دست دادن عزیزانم

ترس از تنهایی

ترس از بار سنگین مسولیتی که پذیرفته ام

ترس از شکست

ترس از قضاوت شدن

ترس از دست دادن زندگی ساده ای که دارم

ترس از نرسیدن به پایان کار

یک لحظه صبر کن

درست گفتم؟

ترس از نرسیدن به اتمام؟

پایان کار مگر چیزی بجز مرگ است؟

خاتمه من نقطه ایست در انتهای یکی از همین سطرهای زندگی ام که دیر یا زود با دست فرشته ای از غیب جوهرش روی دفتر زندگی ام می آید.

وقتی هر آن ممکن است به پایان کار برسم آیا کسی هست بگوید چرا باید باقی عمرم از روی دست دیگران بنویسم؟

هیچ کس با نوشتن از روی دست شاعران شاعر نمی‌شود

من خودم هستم

من درست زمانی تعریف می‌شوم که کلمه ای لطیف را از پیچ و تاب افکار مبهمم و زمختم بیرون میکشم و بدون انتظار داشتن مخاطب مینویسم و ساعتها به آن می‌نگرم

این یعنی من

نویسنده ای که تنها مخاطب خودش است در سالیان بعد

پس حالا که قرار است مرگ به سراغم بیاید

درست وقتی ناگهان از راه می‌رسد و می‌پرسد چگونه زندگی کردی در جوابش یک جمله میگویم

و آن اینکه

زندگی کردم آنطور که میخواستم

من در این مسیر تا به پایان کار برسم با همه ترس‌هایم که چشم انتظار نا امیدی من هستند صحبت میکنم

به اولی می‌گویم آیا میتوانی عزیزانم را برایم نگه داری؟ من هر جا که باشم عزیزانم را ممکن است روزی از دست بدهم

به دومی می‌گویم من آنقدرها که تو فکر میکنی تنها نیستم من در زنددگی ام خدا را دارم در کنار فرشتگانش

سومی را با لبخند میگویم مسئولیت سنگین همچون وزنه ای مرا ورزیده تر می‌کند نه مستهلک و من مدتهاست آماده پذیرش‌ این بارم

به ترس شکست می‌گویم ببخشید رفیق که هیچوقت به تو اجازه ندادم دیدارمان طولانی شود

به ترس از قضاوت شدن می‌گویم قاضی زندگی من خودمم نه دیگری

به ترس از دست دادن زندگی ساده امروزم می‌گویم تو مگر روز آینده را دیده ای که انقدر نگرانی؟

و در آخر اگر ترس نرسیدن به پایان کار را ملاقات کردم اورا محکم در آغوش میگیرم و می‌گویم اتمام راه مرگ است و باقی اتمام ها آغاز ابتدا دیگری هستند.

برچسب: نویسنده: حامد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 6:35

صفحه بندی