لحظه ای چشمانت را ببند
آغازمان را خوب ببین
من دانه در دست داشتم
تو قطره های آب را
یک چند وجب خاک خشک
در کنج این گلدان ما
سبز شد خاطره
با پیچ و تاب و سادگی
پر کرد آخر سایه ای
سر به سر ایوان ما
گاه آمد بهار گاه پاییزی شدیم
فرقی نداشت فصلمان
فرقی نداشت نقشمان
بارها باختیم و اما میبریم
وقتی همدست و هم بازی شدیم
برچسب:
نویسنده: حامد صالحپور